سفر به دیار پدر

می خواست شتر سوار بشه ولی وقتی رفت جلو شتر یه صدایی از خودش درآورد یهو کیمیا به باباش گفت نمیخوام سوار بشم، خیلی بزرگه، بریم.

آرامگاه کمال الملک

آرامگاه عطار

عاااااااااااشقتم دخترم

/ 12 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریبا

یعنی من الان دلم خواست از نزدیک اون صدای دلبریشو بشنوم با اون حرف زدنش[قلب]

خاله حدیثه

منم عاااااااااااااااااااااشقشم :*************

فریبا

آره ولی دلبر ما بیشتر اوقات رو سایلنته!!![ناراحت]

مامان گلی

ای مامان تنبل [عصبانی][سبز][عصبانی][کلافه] ازامروز این وبلاگ تحریم میشود

فریبا

تو کجایی میترا؟! چه خبرا؟! از منم کم پیدا تری ها؟!!!!

جیران

سلام من جیران هستم 14 سالمه و مدتی با وب دختر نازتون آشنا شدم[ماچ]

امیرعمویی کیمیا

یادش بخیر چه شبی گذرونیدم در کنار پدر و ارامگاه خیام و عطار چه شبی رو زنده کردید برام سراسر زندگی بود یادش بخیر واقعا... کیمیا بیادتم ناقلای کوشولووووووووووووووو[ماچ][ماچ][ماچ]

خاله هدی یاسمین زهرا و محمد کوچول

وای خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت و بخورمت. ندا و سارا که خیلی از چهره نازت تعریف می کنن. حرف زدن و نکته سنجی هات هم که جای خود داره[ماچ]

دختر آسمونی

[خنده][خنده] میترا جون ببخش که این مدت بهتون سر نزده بودم. دسترسیم به نت خیلی کم بود. به ما هم سر بزنین.[گل][گل]