آرزوی محال

شاید دیوانه ام که با خواندن، دیدن یا شنیدن مطلبی درباره زایمان طبیعی اشکم سرازیر میشود.

شاید دیوانه ام که هر وقت به یادِ آن روز میفتم بعض گلویم را میگیرد.

شاید دیوانه ام که خودم داوطلبانه میخواستم طبیعی زایمان کنم و ... نشد.

9ماه انتظار کشیده بودم فقط برای آن لحظه ی استثنائی. اما نشد. حتی یک عکس یا یه دقیقه فیلم هم از آمدنش ندارم. چه خاطره ی تلخی.

پ.ن: خوندن وبلاگ طهورا دوباره منو یادِ خاطراتِ تلخِ زایمانم انداخت و اشکم رو جاری کرد و دلم رو برای هزارمین بار سوزوند. کاش میشد.

/ 5 نظر / 7 بازدید
مرجان

[قلب] دلمون تنگ شدا، خیلی دیر میای،زود به زود بیا[قلب] غصه نخور،مهم اینه که الان از داشتنش داری لذت می بری [گل][ماچ]

یسنا

عزززززززیزم... شما که اشک ما رو درآوردی با این پستت![ناراحت] ایشالا واسه داداشی کیمیا زایمان طبیعی هم تجربه میکنی ماما میتای مهربووووووون[چشمک][بغل][ماچ][بغل]

بهناز

یعنی انقدر برات مهم بود که طبیعی زایمان کنی ؟ مگه لحظه ی به دنیا اومدن بچه رو مادر با اون همه درد و فشار میتونه خوب حس کنه ؟ راستی چرا سزارین با بی حسی نکردی؟

خاله هدی یاسمین زهرا و محمد کوچول

ماشااله کیمیاجون رو با اون تپلی مپلی بودنش چه جوری میخواستی طبیعی به دنیا بیاری خواهر؟؟ اشک نریز و غصه نخور. خداروشکر کن فقط همین[ماچ]

فریبا

چرا تلخ؟! اتفاقا زایمان طبیعی که به نظر زیاد شیرین نمیاد؟! من که جتی دوست نداشتم بهش فکر کنم!..