برای دخترم

دخترک نازم بعد از مدتها اومدم برات بنویسم، فقط نمی دونم از چی و کجا بگم؟ از شیرین زبونی ها و دلبری هات، از بزرگ شدنت، از مهد کودک رفتنت... آره دخترم از چهارشنبه داره میره مهدکودک. بالاخره بعد از ماه ها دنبالِ مهد گشتن تصمیم گرفتم بزارمت مهدکودک. البته هنوزم دو دلم ولی امیدوارم برات خوب باشه. مامان میترا قرارِ از شنبه دوباره بره سرکار و همین باعث شد که دل رو بزنم به دریا و بزارمت مهد. چهارشنبه ساعت 10 صبح رفتیم مهد و تو خیلی راحت با مربی رفتی توی کلاس و بعد از 10 دقیقه گفتن من برم چون تو اصلا بهانه گیری نکرده بودی. من هم رفتم و ساعت 11 اومدم دنبالت. پنج شنبه ساعت 9 رفتیم مهد، البته تو نمی خواستی بری و یه کم بهانه گیری می کردی ولی وقتی مربی ات اومد بغلت کرد خیلی راحت باهاش رفتی فقط به من گفتی تو همین جا بمون. باز هم بعد از 10 دقیقه گفتن من برم و ساعت 11 بیام دنبالت. حالا فردا قرارِ 8 صبح با من بیای که بزارمت مهد و برم سرکار. فردا میخوان ببرنتون تئاتر جوجه کلاغ. جالبه توی همین سه روز کلی عوض شدی چون صبح زود بیدارت می کردم ظهر و شب خودت راحت می رفتی میخوابیدی. از این بابت خیلی خوشحالم آخه قبلا شب دیر(12 به بعد) می خوابیدی و صبح خیلی دیر(11 یا 12) بیدار می شدی ولی امشب 9:30 خوابیدی. روز اول که بردمت مهد دلم گرفت آخه باز یه مرحله از بزرگ شدنت رو داری می گذرونی و من اصلا دوست ندارم بزرگ بشی. عاشقتم دختر مهربون و گلم. خیلی ماااااااااااهی.

/ 4 نظر / 11 بازدید
مامان گلی

دخترمن همیشه ماه وعاقل بود [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

فریبا

ماشالا... یعنی دخترمون انقدر بزرگ شده[رویا][قلب]

یسنا

الهی قربون این عسلک برم منننننن[ماچ][بغل][ماچ]

دختر آسمونی

انشااله همیشه کیمیای عزیز موفق باشه و با مامانیش همکاری کنه.