عشقولانه

دارم توی آشپزخونه کار می کنم، دخترک صدام می کنه

کیمیا: ماااا....ماااا...ن

من: جووونم مامان

کیمیا: دووووسِت دارم مامان

من(با حالت ذوق مرگ شده): منم دوسِت دارم عشقم

این دیالوگ باااااااارها و بارها بین من و کیمیا رد و بدل میشه. اوجِ داستان هم وقتیه که دخترک فقط با بیانِ احساسات راضی نمیشه و بدو بدو میاد پیشِ من، محکم بغلم میکنه، بوسم میکنه، توی چشمام نگاه میکنه و میگه دوسِت دارم مامان. این لحظه ها رو با دنیااااا عوض نمی کنم.

اضافه شد

امروز صبح از مامان گلی شنیدم برای همکارای دایی مسعود یه اتفاق بد افتاده. از وقتی که خبر رو شنیدم ناراحتم. همه ش به فکر اون کسایی هستم که این اتفاق براشون افتاده. به این فکر که اگه برای داداشِ منم میفتاد چی؟ آدم وااااااااااقعا از یک ثانیه دیگه خبر نداره. کاش این تلنگرها یادم بمونه.

/ 8 نظر / 9 بازدید
یسنا

ای جااااانم... خدا حفظش کنه انشاالله![ماچ] میگم چه خوش به حالته ها میترا![قلب] مثل ما هر روز در حسرت این نیستی آیا امروز یکی یادش بیفته بهمون بگه "دوست دارم" یا نه![ابرو][نیشخند] تازه اونم اگه اگه اگه جای خلوت تو محل کارش پیدا کرد![چشمک]

مامان گلی

من که دیشب یک سکته ناقص زدم دیشب ...............ازصبح گردنم درد میکنه[ناراحت]

مامان گلی

[گریه][گریه][گریه] عاشقتم عزیزم

مامان گلی

از عشقولانه شما دوتا[قلب]

فریبا

ای جان[قلب] چقدر دیدنیه اون لحظه[رویا] چی شده بوده میترا؟! خدا رو شکر که خطری دایی مسعود رو تهدید نکرده..

fateme

خیلی متن زیبای بود خوشبحالتون [تایید][لبخند]

مامان یاسمین زهرا

فدای دختر شیرینموننننننن.خدا همه عزیزانتون رو سالم نگه داره و همیشه شاد باشید انشاا...