پنج شنبه 90/10/29

چقدر ترسناک بود. وقتی تموم شد به یاد زلزله بم افتادم و یه کوچولو درکشون کردم که تو اون لحظه چه حسی داشتن. اینجا خونه ای خراب نشد و ما انقدر وحشت کردیم و اونجا... من و مامانم و کیمیا توی اتاق بودیم و در رو بسته بودیم, چراغ هم خاموش کردیم که کیمیا رو بخوابونیم. آخه خیلی شیطون شده و نمی خوابه. هی بازی کرد و شیطونی کرد تا بالاخره خوابش برد. منم چشمام داشت گرم میشد که دیدم دیوار داره میلرزه. فکر کردم همسایه امون داره میدوه (وقتی بچه ها میدون دیوار خونه مامان می لرزه) مامانم کیمیا رو از بغلم کشید و به سمت در رفت. من می خواستم بگم مامان همسایه است که دیدم نههههههههه زلزله است. خیلی وحشتناک بود. صدای تق تق آجرها رو شنیدم. بوی خاک پیچید توی اتاق. دیگه چیزی یادم نمیاد. چند دقیقه بعد که از اتاق اومدیم بیرون و زلزله تموم شده بود مامان گفت می گفتم زلزله, کیمیا,... ولی من نه لرزش ها رو یادم میاد نه این حرفها رو. اون لحظه فقط می خواستم کیمیا رو از اون اتاق دور کنم. مامان میگه وقتی به دمِ در رسیده و لرزش آخر رو حس کرده فکر کرده دیوار ریخته و من زیر آوار موندم. دخترک که تازه خوابش برده بود و مامان یهو بغلش کرده بود و... گیج بود. نمی دونست چی شده. امیدوارم برای هیچ کس پیش نیاد. می گن تا شب صد و خورده ای پس لرزه هم داشته و می گن قرار باز هم زلزله بیاد.