پنجشنبه شب با دایی ها و خاله حدیثه و شوهر خاله شام رفتیم بیرون (غذای ایتالیایی نارون که اصلا خوب نبود) بعد همه اومدن خونه ی ما و تا پاسی از شب نشستیم حرف زدیم. بعد هم دایی می می و دایی مسعود رفتن خونه. جمعه صبح که من از خواب بیدار شدم (در زیر مشاهده می کنین)

یه کم خودم رو لوس کردم و با مامان بابام بازی کردم

بعد هم لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون (شاندیز)