ناخن های کیمیا هم شده یکی از مشغله های فکری من. وقتی کوچولو بود من بهش شیر میدادم و مامانم ناخن های نرم و نازکش رو می گرفت. بزرگتر که شد و فهمید دیگه نمی زاره اینجوری ناخن بگیریم و من باید روی پام بخوابونمش (که عمرا روی پا بخوابه) و بعد آروم تکونش بدم و ناخن هاش رو بگیرم. البته امروز روی زمین خوابوندمش و ناخن هاش رو آروم گرفتم و بیدار نشد. ولی هی دستش رو مشت می کرد و نمی زاشت باز کنم. ناخن هاش اگه برای خودش دردسر ایجاد نمی کرد برام مهم نبود که بلند شده ولی خودش رو چنگ میزنه. البته من رو هم چنگ میزنه ولی مهم نیست. عادت داره وقتی می خواد شیر بخوره با دماغ و دهن و لب و لثه و... کلا اجزای صورتم بازی می کنه و... فکر کنین با اون ناخن های کوچولوی تیز چه بلایی سرم میاره. ولی من کیف می کنم. یه کار دیگه هم می کنه که من هم درد می کشم هم کیف می کنم. گاااااااااااااز. اونم چه گازی. یکدفعه غافلگیرت می کنه دستت رو گاز می گیره و در حالی که گوشتت بین دندون های پایین و بالاست سرش رو می کشه عقب و تو کشیده شدن گوشتت رو می بینی و یک درد خیلی قشنگ رو حس می کنی. روی دستم جای چند تا کبودی که کار حاج خانم کیمیا است. بغلش می کنم سر شونه ام رو گاز می گیره. باهاش بازی می کنم شکمم رو گاز می گیره... ولی همه اش لذت بخشه. قلب