چهارشنبه 90/10/07

توی اتاق نشسته بودیم. البته من و بابا سروش نشسته بودیم و تو داشتی شیطونی می کردی. هی از تخت می گرفتی و بلند می شدی. هر چیزی که دستت بهش می رسید رو بر می داشتی و می نشستی. بابا سروش تو رو بغل کرد و نذاشت بشینی و آروم دستهاش رو ول کرد و... تویی که سعی می کردی تعادلت رو حفظ کنی که نیفتی و من و بابا سروشی که در حال تشویق کردن تو و ذوق زدن اشکهامون سرازیر شد. مثل اینکه فهمیده بودی ما خوشحالیم و با تمام وجود در حالی که لبخند روی لبهات بود سعی می کردی تعادلت رو حفظ کنی (تقریبا 20 ثانیه ). چقدر قشنگ بود اون لحظات. خیلی دوستت داریم عشقم.

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...


.

.

.

و دوربین رو گرفت