امروز از صبح با هم بودیم و تو مثل همیشه هی از من آویزون میشی و نمیزاری کارام رو بکنم. مخصوصا امروز که صبح زود بیدار شدی و من رو در آرزوی یک خواب طولانی گذاشتی. با هم صبحونه خوردیم و ناهار خودم و خودت رو گذاشتم. بعد هم در اختیار تو بودم تا ظهر که با هم ناهار خوردیم و بازی کردیم و بعد هم به زور ساعت 4 خوابیدی. البته چه خوابی؟؟؟ تا میومدم از کنارت بلند بشم و برم پتو بیارم تو بیدار می شدی و شروع می کردی به خندیدن و حرف زدن. منم باز باید میومدم بهت شیر میدادم تا بخوابی. بالاخره ساعت 5 منم از خستگی خوابم برد ولی باز هم خواب راحتی و عمیقی نبود چون همه اش خواب می دیدم که تو بیدار میشی و من باید بهت شیر بدم که بخوابی. تا ساعت 5:30 که بابا سروش اومد و من بیدار شدم و فهمیدم تو خوابی و من داشتم خواب می دیدم. بابا رفت ناهار بخوره و من تا ساعت 6:30 با تو خوابیدم. بعد از اینکه تو بیدار شدی بابا سروش بغلت کرد و شروع کرد به بازی کردن با تو. تو هم هی خودت رو براش لوس می کردی. تو بغل بابا سروش بودی و دنبال من می دویدین منم مثلا فرار می کردم و تو غش(قش) می کردی از خنده. بعد من دنبال شما می کردم و... بعد هم قایم شدم و شما اومدین دنبالم. قربونت بشم که وقتی قایم می شم میای پیدام کنی سرک می کشی و نگاه می کنی و یک لبخند قشنگ می زنی. خلاصه حسابی بازی کردیم و بابا سروش گفت بریم بیرون. منم اومدم تو رو از بابا بگیرم که لباس تنت کنم ولی تو چسبیده بودی به بابا سروش و نمیومدی. هر کاری کردم نیومدی. به زور از بابا گرفتمت ولی باز خودت رو انداختی بغل باباسروش. بابا سروش هم داشت می مرد از خوشحالی. کلی کیف کرد. منم کلی حسودیم شد چشمک گفتم از صبح من باهات بازی میکنم و قربون صدقه ات میرم بعد تو به نیم ساعت من رو فروختی؟؟؟ بله, این دختر خانم من رو به باباش ترجیح داد و تا شب هی برای باباش ناز ریخت. شانس آوردم سروش از صبح تا عصر سر کار و خیلی خونه نیست و گرنه کیمیا منو ول می کرد می چسبید به باباش.