کیمیای مامان, امشب شب یلدا بود و ما مثل هر سال خونه ی خاله احترام (خاله ی بزرگ من) بودیم. از فامیل های مامان گلی فقط همین یک خاله توی مشهد هست و بقیه رشت هستند. امسال هم مثل همیشه مراسم با خوردن شام خوشمزه که فسنجون بود شروع شد. بلافاصله بعد از شام یک پارچه ی بزرگ توی پذیرایی پهن می کنیم و هر چی داریم می زاریم روش

البته باز هم خوردنی بود ولی من یادم رفت عکس بگیرم. امسال فسقل خانم ما پرید توی پارچه و ... توی تصویر بالا انگوری که افتاده کار کیمیا است

امشب حسابی ذوق زده شده بودی و یک لحظه آروم نبودی. همه اش وول می زدی و هی می خواستی همه چیز رو بهم بزنی. انقدر هیجان زده شده بودی و می خواستی زود به هر چیزی برسی که چند بار چهار دست و پا کردی و ما کلی خندیدیم

راستی قضیه این پارچه ای که پهن می کنیم اینه که همه میشینیم روی زمین و شروع می کنیم به خوردن و پوست میوه و تخمه و... رو میریزیم روی پارچه. خیلی باحال. امسال یادم رفت از پایان کار و وضعیت پارچه عکس بگیرم. حواس برام نذاشتی کوچولو.

قربون انار خوردنت بشم من. امشب هی انار می خوردی. فکر کنم چون خودت می تونستی برداری و بخوری خوشت اومده بود.

اینم ظرفی که خاله هایده (دختر خاله احترام) هر سال درست می کنه. از هر میوه ای که هست پوست می کنه و اینجوری درست می کنه و ما می خوریم.

امسال هم گذشت.

راستی تو پارسال این موقع 6 ماه و 20 روز بود که توی شکم من بودی. چقدر زود گذشت.