کیمیا جونم چهارشنبه 90/09/16 از صبح که بیدار شد دیگه نخوابید و یکسره به من چسبیده بود و نمی زاشت تکون بخورم. همیشه یک چرت نیم ساعتِ حدود ساعت 12:30 تا 13:00 می زنه و خواب ظهرش تقریبا ساعت 15:00 تا 16:00. ولی اون روز چون نخوابیده بود ظهر که بابا سروش اومد و خواستیم همه بخوابیم از بس خوابش میومد یه کم وول زد و یک کوچولو شیر خورد و بعد دستِ منو گرفت و چند دقیقه ای به سقف خیره شد و یهو چشماش بسته شد. باورم نمی شد خودش خوابیده باشه. انقدر ناز خوابیده بود می خواستم بخورمش. همون شب هم بعد از اینکه براش مسواک انگشتی خریدم برای اولین بار قبل از خواب مسواک زد. انقدر خندیدم از دستش, هی می خواست مسواک رو گاز بگیره. دوشنبه 90/09/14 هم چون تعطیل بود و سروش خونه بود حوصله اش سر رفته بود و ساعت 13:00 گفت کیمیا رو آماده کن می خوام ببرمش بیرون. پدر و دختر با هم رفتن بیرون و من رو تنها گذاشتن. برای اولین بار کیمیا و باباش تنها با ماشین رفتن بیرون. کیمیا رو گذاشت توی صندلی ماشین و گویا دخترک هم حسابی کیف کرده و موقع برگشت یک چرت کوچولو هم زده. امروز 90/09/17 هم خوشگل خانم برای اولین بار بای بای کرد. خونه ی مامانم بودیم و می خواستم بخوابونمش که مامانم اومد نجاتش داد و بغلش کرد و بهش گفت با مامان بای بای کن بریم, کیمیا هم به خاطر ذوق فراوان شروع کرد به بای بای کردن و ول کن نبود. تا شب هم تا می گفتیم بای بای کن تند تند دستش رو تکون می داد. قربونش بشه مامان. عشقِ من این فسقلی. اینم از این روزهای ما...