دخترک نازم, امروز یک اتفاق بد برات افتاد و من یک سکته ی ناقصِ دیگه زدم. از وقتی به دنیا اومدی این جمله رو درک می کنم که میگن بچه آدم رو پیر میکنه.

امروز خونه ی مامان گلی بودیم و من توی اتاق بودم که دیدم صدای گریه ات اومد. فکر کردم سرت خورده زمین, از اتاق اومدم بیرون تا ببینم چی شده. دیدم مامان گلی بغلت کرده و تو داری گریه می کنی ولی مدل گریه ات با گریه ای که وقتی سرت می خوره زمین فرق داره. اومدم جلو بغلت کنم که دیدم از دهنت خون میاد. پرسیدم چی شده؟؟؟ مامانم گفت لبه ی میز رو گرفته بودی و داشتی بازی می کردی که دستت در رفته و چونه ات خورده به لبه ی میز و زبونت بین دندونات مونده. اگه بدونی چه حالی شدم وقتی خون رو دیدم. فکر می کردم الان یک اتفاق خیلییییییییییییی وحشتناک افتاده. بغلت کردم و خواستم یه کم شیر بهت بدم ولی تو نمی خوردی و دوباره زدی زیر گریه. چه گریه ای, انقدر معصومانه بود که دل سنگ هم آب میشد. باز مامان گلی بغلت کرد و من رفتم عروسکی که دوست داری رو آوردم و دکی بازی کردم که یه کم حواست پرت بشه. ولی دیدم باز از دهنت خون میاد. با یک دستمال دهنت رو پاک کردم و سعی کردم دوباره بهت شیر بدم که این دفعه شروع کردی به خوردن و آروم شدی. منم یه کم آروم شدم و تازه دیدم اوووووووه چه رنگت پریده. ترسیده بودی عشقِ من. بعد از اینکه آروم شدی میز رو نگاه می کردی و غر میزدی. انگار داشتی دعواش می کردی. قربونت بشم. چونه ات هم قرمز شده بود و خون ریخته بود روی لباست. وای که نصفه جون شدم. دوستت دارم عزیزکم. امیدوارم هیچ اتفاقی برای هیچ بچه ای نیفته چون حالِ مامان ها رو درک می کنم.

پ.ن: دایی مسعود رو اگه می دیدی, اونم رنگش پریده بود و ترسیده بود و حرف نمی زد. بعد هم گفت سرم درد گرفته. دایی مهرداد هم که شانس آوردیم خواب بود و ندید وگرنه یک نفر باید برای اون آب قند درست می کرد. دایی های حساااااسِ داری؟؟؟