در ادامه ی خاطرات بارداری, خاطرات زایمان:

همون طور که قبلا هم نوشتم, من چون می خواستم طبیعی زایمان کنم تا روز آخر صبر کردم و به خاطر بالا بودن وزن کیمیا (4کیلو و 300) دکترم اجازه زایمان طبیعی رو نداد و قرار شد 89/12/10 سزارین بشم. ولی 89/12/09 از صبح آبریزش داشتم که ظهر به مامانم گفتم و بعد از تماس با دکترم رفتم بیمارستان. اونجا ماما منو معاینه کرد و گفت کیسه آب سوراخ شده. با دکتر تماس گرفتن و قرار شد 8شب بیاد برای سزارین. منم توی زایشگاه آماده شدم و منتظر دکتر بودم. دکتر ساعت 6:30 اومد و منو 6:45 بردن اتاق عمل. توی اتاق عمل گفتم می خوام بی حسی نخاعی بشم ولی دکتر بیهوشی گفت نمیشه و دکتر بی حسی نیست و... دکتر من هم عجله داشت و گفت بیهوشی عمومی کنن. من چند تا نفس عمیق کشیدم و بیهوش شدم و هیچی نفهمیدم تا وقتی که داشتم به هوش میومدم. می گن کیمیا ساعت 19:00 به دنیا اومده. خیلی سخت به هوش اومدم و دوست داشتم داد بزنم ولی نمی شد. حس می کردم نمی تونم نفس بکشم. بعد هم منو بردن توی اتاقم. خیلی ها اومده بودن دیدنم ولی من تا فردا صبح گیج بودم و چیزی یادم نیست. فقط یک صداهای نامفهوم می شنیدم. بعدا فیلم ها رو نگاه کردم و دیدم چی گفتن و کی اومده بوده. وقتی کیمیا رو بهم نشون می دم همه اش می گم وای چقدر خوشگله ولی چشماش کو؟؟؟ یه کم از شیر دادن به کیمیا هم یادم هست. می خواستم خودم رو به پهلو بچرخونم که کیمیا راحت شیر بخوره ولی گفتن نمی خواد. شب همه رفتن و مامانم پیشم بود. کیمیا تا صبح هی بیدار می شد و شیر می خورد. فردا صبح دکترم اومد و معاینه کرد و دارو نوشت و مرخصم کرد. دکتر نوزادان هم کیمیا رو معاینه کرد و خون گرفتن (چون وزنش زیاد بود هی ازش تست قند می گرفتن که افت قند پیدا نکنه و گفتن باید یکسره بهش شیر بدیم). تا ظهر مرخص شدم و اومدم خونه. یادمه که وقتی داشتم از پله های خونه امون بالا میومدم به داداشم گفتم کسایی که خودشون سزارین رو انتخاب می کنن دیوونه ان. خیلی درد داشتم و چون خودم سزارین رو نمی خواستم بیشتر اذیت می شدم. تا 25روز بعد از زایمانم درد داشتم و نمی تونستم کارهای خودم و کیمیا رو بکنم. 10روز خونه ی خودم بودم و بعدش هم رفتم خونه ی مامانم و تا 2ماهگی کیمیا اونجا بودم نیشخند ناف کیمیا 5روزگی افتاد و بردیمش حموم. تا 10 روزگی 3بار بردیمش حموم ولی به کسی نگفتیم. البته مامانم می برد حموم. من اولین بار کیمیا 1 ماه و نیمِ بود که بردمش حموم. اونم چون رفته بودم مسافرت و مامانم یک شب پیشم نبود و کیمیا خیلی کثیف شده بود خودم بردمش حموم و دیگه یاد گرفتم. تا 3,4 ماهگی هر روز کیمیا رو می بردم حموم. خیلی دوست داشتم. ولی بعد از اون یک روز در میون می برم. کیمیا تا آخر 2ماهگی شبها خوب نمی خوابید و باید راه می بردیمش. وقتی هم که می خوابید یک سره شیر می خورد. کلا 2,3 ماه اول همه اش در حال شیر خوردن بود. بعضی ها صداش می کرده سنجاق قفلی. آخه همیشه از من آویزون بود داشت شیر می خورد. ولی بعد از 2ماهگی کم کم خوابش خوب شد و از ساعت 7 صبح خوابیدن رسید به 1:30 ,2. بعد هم که هی بهتر شد. تا 4ماهگی شبها زیاد بیدار میشد برای شیر خوردن ولی بعدش هی کم شد. کیمیا زردی نگرفت که ما رو خیلی خوشحال کرد. کلا دختر آروم و بی دردسری بود و هست. از این بچه هایی که بی دلیل همه اش گریه می کنن یا همه اش مریض هستن نبود. خدا رو شکر. دیگه چی بگم؟؟؟؟ خیلی قر و قاطی شد. حالا در ادامه ی مطلب چند تا عکس می زارم کیف کنین.


توی آسانسور در راه رفتن به اتاق عمل

کیمیا در بیمارستان

کیمیای 1ماهه

کیمیای 2ماهه

کیمیای 3ماهه

کیمیای 4ماهه

کیمیای 5ماهه

کیمیای 6ماهه

کیمیای 7ماهه

کیمیای 8ماهه

کیمیای 9ماهه