با دیدن نظر یکی از دوستان رفتم توی خاطرات دوران بارداری. عجب روزهایی بود. روزی که فهمیدم باردارم. روزی که برای اولین بار رفتم سونوگرافی و... روزهای خیلی قشنگی بود. من اول با بی بی چک بارداریم رو فهمیدم و چه حس قشنگی داشتم اون لحظه. وقتی به سروش گفتم نمی دونست بخنده یا گریه کنه, می گفت شوخی می کنی. بعد هم برای اطمینان رفتم آزمایش خون دادم و وقتی رفتم جواب رو گرفتم و خانمِ یک نگاهی بهم کرد و گفت مبارکه... نیشم تا بنا گوش باز شد. یادمه توی آزمایشگاه یک خانمی بهم گیر داد که موهات رو بکن تو, و منی که همیشه با این جور افراد دعوا می کنم اون روز از بس خوشحال بودم با نیش باز گفتم چشششششششششم. وقتی از آزمایشگاه اومدیم بیرون اشکهام بی اختیار ریخت. دستِ سروش رو محکم گرفتم و گریه کردم. سروش بامزه بود می گفت حالا بریم دکتر ببینیم باید چیکار کنیم که بچه امون تقویت بشه و سالم باشه, گفتم کار تو از کار گذشته و نیازی نیست تو کاری بکنی, من باید مواظبش باشم. بعد از اونجا شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه ی مامانم. البته مامانِ زرنگم یه بوهایی برده بود و وقتی بهش گفتیم خیلی تعجب نکرد. بعد هم رفتیم خونه ی مادرشوهرم و خبر دادیم که نوه دار شدن. پدر شوهرم گریه کرد. دکترم رو انتخاب کردم و به تجویز دکتر رفتم سونوگرافی. واااااااای اولین سونوگرافی خیلی باحال بود, کیمیا شبیه لوبیا بود ولی قلبِ کوچولوش داشت می زد و من صداش رو شنیدم. اون موقع 6هفته باردار بودم. کم کم حالت تهوع شروع شد و تا پایان 4ماهگی ادامه داشت. شکمم هم هر روز بزرگ تر می شد و کیمیا شیطون تر. وقتی از 5ماهگی تکون هاش کم کم دیده می شد و حس می شد همه دورم می نشستن تا تکون های کیمیا رو ببینن. داداش بزرگم با اینکه یه کم جدی و آرومِ ولی میومد دستش رو می گذاشت روی شکمم و تکون های کیمیا رو حس می کرد و چه ذوقی میزد. بابام می ترسید و سریع دستش رو می کشید. و مامانم که عشق می کرد اون روزها. کیمیا بزرگ تر شد و من خواب و خوراک و تنفسم بدتر. شبها به خاطر گنده بودن شکمم نمی تونستم راحت بخوابم و تا صبح وول می زدم. نفس تنگی هم داشتم. واااااااااااااااااااای. چه روزهایی بود. نمی تونم همه ی اون حس و حال و خاطرات رو اینجا بنویسم چون خیلی زیادِ. من دوران بارداری خیلی خوبی داشتم که اینو بیشتر از همه مدیون مامان گلم هستم. نزاشت آب توی دلم تکون بخوره و دست به سیاه و سفید بزنم. همه جورِ منو تامین کرد. هیچ وقت نمی تونم جبران کنم. دستت درد نکنه مامان جونم, امیدوارم کیمیا با اخلاق خوب و مهربونی قدر کارهاتو بدونه و جبران کنه. خاطرات زایمان و ماه های اول باشه بعدا که توی حس و حال اون روزها بودم.