دخترِ نازم, دیروز جواب آزمایش رو بردیم دکتر. قبل از اینکه بگم دکتر چی گفت باید بگم که تو شدیدا از آقای دکتر می ترسی و قیافه ات خیلی خنده دار میشه. توی بغلِ باباجون بودی و دکتر داشت حرف می زد و تو نگاش می کردی تند تند پلک می زدی. مثل وقتی که یک چیزی رو نزدیکِ صورتت می کنم و می ترسی بخوره توی صورتت. بعد هم که اومدی بغلِ من و محکم بهم چسبیدی و نمی زاشتی بزارمت رو ترازو. بعد هم که دکتر شروع کرد به معاینه کردن چنان زدی زیرِ گریه که جیگرم کباب شد. خلاصه بعد از معاینه آقای دکتر گفتند که وزنِ فعلی شما نسبت به وزنِ تولدت کمِ و باید تقویت بشی و من این شکلی تعجبشدم. آخه تو 10 کیلو و 600 هستی و فکر نمی کردم همچین حرفی بزنه. بعد هم آقای دکتر برات شربت زینک سولفات نوشت تا تقویت بشی. البته گفت یک مقدار آهنت هم نزدیک به خطِ مرزِ کم بودنِ, که اون قضیه ارثیه. مامان بمیرِ برای این دخترِ ضعیف قلب

این عکس رو 5 دقیقه پیش گرفتم. چند شبی هست که اینجوری می خوابی. یعنی وقتی می خوای بخوابی باسنِ مبارک رو بالا و پایین می اندازی و بعد با همون حالت خوابت می بره. فدات بشم من.

اینجا هم کلاهِ دایی رو سرت کردی

بقیه عکس ها جمعه رفته بودیم طرقبه گرفتیم