دخترکِ خوشگلم امروز 8ماهه شد. پارسال همچین روزایی من 5ماهه حامله بودم و روزشماری می کردم که زودتر 9ماه تموم بشه و نی نی مو ببینم و حالا نی نی ام پیشمه. شیطونی می کنه. ناز می ریزه. دلبری می کنه. و چقدر زود گذشت این روزها. تا چشم به هم بزنم 1ساله شده. باورم نمی شه. کیمیا رو امروز بردم پیشِ دکتر جونش (دکتر خوارزمی) برای چک کردن. روی وزنه گذاشتم ولی پاهاش از روی وزنه زد بیرون و با این وضعیت عدد 10 کیلو و 600 نشون داده شد. نمی دونم درسته یا نه. قدش هم 74. البته اونم نمی دونم درسته یا نه, چون تا آقای دکتر اومد معاینه کنه کیمیا یک نگاه معصومانه بهش کرد و بعد... چنان گریه ای کرد که دلِ سنگ رو آب می کرد. دکتر هم بنده خدا تند تند معاینه کرد و قد و دورِ سر و ... گرفت  و گفت بغلش کن. آخه دخترکم چند وقتی است که از آقایونِ گرامی می ترسه. فکر کنم چهره ی واقعی آقایون رو می بینه چشمک خلاصه بعد از رفتن به دکتر توی یک بعد از ظهرِ بارونی و سرد و پرترافیک نتیجه این شد که دخترکم 8ماهه شد و هنوز سینه خیز میره, سعی می کنه بلند بشه, سعی می کنه از حالت خوابیده به حالت نشسته در بیاد, همچنان دنبالِ هر کسی که بخواد بره بیرون گریه می کنه, در طولِ روز خیلی سخت می خوابه ولی شب خوب میخوابه و...

و اما...

دیروز کیمیا خونه ی مامان گلی اش(مامانِ من) یک چیزِ جدید پیدا کرد

ولی امروز که رفت دید اون چیزِ جدید تبدیل شده به یک چیزِ جدیدِ دیگه که کیمیا خیلی دوست نداره

بله, کادوی 8ماهگیش رو از مامانم گرفت. دستِ مامانِ خوش سلیقه ام درد نکنه. قلب