بابا سروشِ دخترک چند روزی است که به علت آسیب دیدگی دست توی خونه است و سرِکار نمیره. دخترکم حسابی به باباش عادت کرده و تا از کنارش بلند میشه شروع می کنه به گریه کردن. (نا گفته نمونه که منم عادت کردم و نمی دونم بعد از بهبودِ آسیب دیدگی با تنهایی چه کنم) خلاصه این دختر و پدر بعد از مدت ها به هم رسیدن و حسابی با هم حال می کنن (و من کمی حسادت) سروش همیشه می گه کی می شه تو بزرگ بشی و وقتی من از سرِکار میام بیای دمِ در پیشوازم, برام چایی بریزی, با هم بریم بیرون و... و من رو توی هیچ کدوم از رویاهاش راه نمیده. میگه فقط من و دخترم. (پس حق دارم کمی حسادت کنم)

اینم از گزارش تصویری:

علاقه ی کیمیا به زیر میزها

بوی این گلها اذیتش می کرد و عطسه اش می گرفت

تلاشِ من برای گرفتن عکس از دندون های کیمیا

کته ماست خورده

بیچاره اون قاشق که کیمیا داره اینجوری گاز می گیرش

آهنگ ملودیِ آرش رو دوست داره و هر وقت صداشو می شنوه بر می گرده نگاه می کنه و می خنده

قبل از رفتن به طرقبه (هوا امروز سرد بود)