پارسال همچین روزایی تو توی شکمِ من بودی و داشتی اذیتم می کردی. البته آخرین روزای اذیتت بود. آخه من از 2 ماهگی تا 5 ماهگی ویار شدیدی داشتم و نمی تونستم حتی 1 لیوان آب رو بدون دردسر بخورم. هر روز باید آمپول و سرم می زدم. دکتر اول به دوقلو بودنت شک کرده بود ولی بعد از سونوگرافی دیدیم نه, یکی یک دونه ی ما شیطونه. می گفتن اگه همینجوری ادامه داشته باشه مجبوریم بیمارستان بستریت کنیم. من با همون حالم باید می رفتم سرِکار و این بیشتر اذیتم میکرد. اون روزها فکر نمی کردم یک روزی بتونم دوباره به راحتی غذا بخورم. خیلی روزهای بدی بود. وحشتناک بود. دوست ندارم هیچ وقت تکرار بشه. البته بعد از تموم شدن ویار تو باز هم شیطونی کردی ولی نه به وحشتناکیِ ویار.

پ.ن: من دوست داشتم طبیعی زایمان کنم ولی به خاطر وزن دخترکم نشد. آخه وزنش زیاد بود و چون تا روزِ آخر صبر کرده بودم برای زایمان طبیعی, اصلا آمادگی سزارین نداشتم و بدون برنامه ریزی رفتم بیمارستان و سزارین شدم. بیمارستان دکتر بیهوشی اش گفت که نمی تونه بی حسی نخاعی انجام بده و اون دکترش فرق داره و الان نیست و باید قبلا هماهنگ می کردین و ... و من با بیهوشی سزارین شدم. من که دوست داشتم به دنیا اومدن بچه ام رو ببینم نه تنها زایمان طبیعی نداشتم بلکه تا 1ساعت بعد از تولد بچه ام نتونستم ببینمش. من اون لحظه ی ناب رو ندیدم و به خاطرِ همین خیلی ناراحتم و هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه. و همیشه از اون بیمارستان و دکتراش و دکترم و ... ناراضی خواهم بود.