شب برای من که یک مادرم بهترین فرصت برای رسیدن به کارهای عقب افتاده ی خودمه. وقتی که کیمیا می خوابه و حداقل 1ساعت خوابه. در طول روز که خوابش خیلی کوتاهه. ساعت 11:30 خوابید (خوابوندمش) و ناهار فردای همسر جان رو درست کردم و نشستم پای کامپیوتر. البته 1 بار در حین غذا درست کردن و 1بار نیم ساعت پیش بیدار شد و گریه کرد که دوباره خوابوندمش. بعضی وقتها با خودم فکر می کنم و می بینم واقعا فقط شبها متعلق به خودم هستم که البته باید این زمان رو هم برای استراحت استفاده کنم. به نظرم مادر بودن خیلی سخته و شاید من سخت می گیرم. هر کاری که برای خودم میخوام انجام بدم با استرس و عجله است. اگه جایی برم و کیمیا رو نبرم این استرس و عجله بیشتر هم میشه. شاید خیلی خودم رو کنار گذاشتم. نمی دونم. شاید همه ی مادرها همین جوری هستن. ولی... عشقی که دخترم به من میده, نازی که برام می ریزه, لبخندی که صبح بهم می زنه, آغوشی که فقط برای من باز می کنه و... هزاران کار دیگه ای که فقط من و دخترم انجام میدیم... خستگی هامو فراموش می کنم. رابطه ی مادر و فرزند یک رابطه ی بی مانندِ. دوسِت دارم دخترکم.

پ.ن: دعا کنین تنبلی رو کنار بزارم و خاطرات دوران حاملگی و زایمان و ... رو بنویسم.