عصر بعد از یک خوابه طولانی با گل دخترم (از 4 تا 7 خوابیدیم) وسایل رو جمع کردیم و به سمت خونه ی مامان گلی راهی شدیم.آخه دایی مسعود رفته مسافرت و امشب بر میگرده. وقتی رسیدیم خونه ی مامان گلی بعد از استقبال گرم، مامان گلی گفت روزت مبارک عزیزم (به کیمیا گفتا!) منم مثل این خنگا گفتم روز چی؟ روز دختر؟ گفت به به، عجب مادری که نمی دونه امروز روز جهانی کودک! و اینگونه ما ضایع شدیم. خلاصه بعد از ضایع شدن مامانم گفت یک نگاهی توی یخچال بنداز که من با نگاه کردن به یخچال با این صحنه روبرو شدم

بله... از اونجایی که کیمیا خانوم خیلی خاطرخواه دارن، مامانم برای نوه جونش کیک درست کرده بود. به مناسبت روز کودک. منم کلی حسودیم شد. و این هم ادامه ی ماجرا:

در حال بررسی کیک

در حال مزه کردن کیک

خوشمزه بود

در حال ایجاد اثر هنری!

خودش انگشت به دهان مونده با این کارش

و در انتها راضی از همه چیز!