دیروز حال من و دخترک خیلییییییی خوب بود, هر دو مهربون تر و آروم تر از همیشه بودیم. دخترکم هی راه میرفت و میگفت مامان من دیگه بزرگ شدم میدونم چه کاری خوبه و چه کاری بد. اگه کاری میکرد که حس میکرد اشتباهه زود میومد عذرخواهی میکرد یا میفگت مامان کارم بد بود؟؟؟ منم قربونش میرفتم و بوسه بارونش می کردم. شب موقع خواب هی بهانه آورد تا نخوابه منم همه بهانه ها رو جواب دادم, از آب خواستن و توالت رفتن تا گرسنگی. وقتی دید هیچ چاره ای جز خوابیدن نداره گفت اصلا من دوست دارم کنار دست و پای نرم تو بخوابم قلب منم بغلش کردم و گفتم یه کم پیشم بمون بعد برو بخواب. باز گفت بابا سروش تو راهه؟ گفتم آره. گفت میخوام بیدار بمونم تا بابا بیاد منم قبول کردم. بعد هم که بابا سروش اومد سه تایی با هم خمیر بازی کردیم و بی نهااااایت لذت بریدم. امیدوارم همیشه حال دلم خوب باشه تا حال دخترمم خوب باشه