دخترِ نازم، دیروز اولین جلسه ی کلاس نقاشی و سفالگری بود. صبح با انرژی از خواب بیدار شدی و رفتیم کلاس. تا رسیدیم اونجا شروع کردی با همه صحبت کردن و وسایلت رو نشون میدادی، می گفتی اینا رو خریدم اومدم کلاس. تو رفتی توی کلاس و من بعد از ده دقیقه رفتم تا وقتی کلاسِت تموم شد بیام دنبالِت. وقتی اومدم از مسئولِ مهدکودک پرسیدم توی کلاس چجوری بودی و اذیت نشدی؟ سارا جون گفت فکر کنم مربیِ سفالگریش راضی نبوده گفته کوچیکه. مربی رو صدا کرد که بپرسه از جلسه ی بعد بری یا نه، مربی اومد با من صحبت کنه. گفت وقتی کیمیا جون رو دیدم گفتم برای سفالگری هنوز کوچیکه ولی وقتی بهش کار دادم انجام بده انقدر خوب درست کرده و کارِ دستِش خوب بوده که تعجب کردم. کلیییی ازت تعریف کرد و منم کلی ذوق زده شدم. گفت ماشاالله خیلیییییی هم شیرین زبون و خوش صبحتِ نیشخند گفتم حتما انقدر حرف زده که سرتون درد گرفته، گفت نه ماشاالله خیلی خوب صحبت می کنه و اجتماعیه. حسِ خیلیییییی خوبی بود دخترِ نازم. امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی و همیشه توی دلِ همه جا داشته باشی.