- کیمیا داشت با اسباب بازیش بازی می کرد، یه کاری کرد که به نظرِ خودش درست نبود. یهو به من گفت مامان این کارم اشتباه بود؟؟ گفتم نه مامان جون. گفت تو ناراحت نشدی؟؟ گفتم نه عزیزم.

- داشت حاضر میشد که بریم بیرون. صدای نمکی از بیرون اومد از من پرسید مامان صدای چیه گفتم نمکی، گفت من دختر خوبیم؟؟ گفتم آآآآآآآآآااره عزیزم تو همیشه خوبی (از نمکی می ترسه)

- خونه مامان گلی پایه ی دوربین رو برداشت بهش گفتم بزار سرِ جاش گوش نکرد پاشدم برم ازش بگیرم گفت میزارم سرِ جاش بدو بدو رفت گذاشت سرِ جاش بعد هم گفت دیگه کارِ اشتباه نمی کنم. داداشم میگه چیکارش کردی اینجوری میگه گفتم هیچی چند روزِ خودش روی کارهاش حساس شده. جالبه این چند روز من اصلاااااااااااا باهاش بد صحبت نکردم و همیشه با آرامش باهاش حرف زدم.  مثل اینکه تاثیر مثبت داشته. شاید هم داره بزرگتر میشه و مربوط به اونه. هر چی هست این تغییر رفتارخیلی جالبه برام.لبخندقلب