عسلکم

از وقتی رفتی مهدکودک هر روز که میای حرفهای جدید و کارهای جدید انجام میدی. هر روز میری توی نقش یکی از دوستات یا مربی ها. خیلی بامزه میشی. بعضی وقتها محکم میزنی روی میز و بلند میگی چاشتتون رو بخوریییییییین (اینجا در نقشِ مونا جون هستی) یا میای به من میگی من بارانم، بعد شروع می کنی به داد و فریاد و تند تند سَرِتو تکون میدی میگی من اصلا باهات دوست نیستم تو بی تربیتی باهات بازی نمی کنم. مثل دوستهات گریه می کنی و حرف میزنی (لوسی حرف میزنی) بازی هات هم شده من بشم باران تو بشی آوا و با هم بازی کنیم. یا توی اتاقت میشینی با عروسک هات بازی می کنی و تمام اتفاقات و حرفهای توی مهدکودک رو تکرار می کنی. قربونت بشم عزیزم. البته بیشتر جیغ جیغ ها و شیطونی ها و لوس بازی هاشون رو تکرار می کنی. هر چی میگم یه شعری که یاد گرفتی بخون گوش نمی کنی. فقط این شعر رو برام خوندی:

رنگ و وارنگه هییییییی

از همه رنگه هییییییی

رنگها رو خو ب یاد میگیره هر کی زرنگه هییییییی

با صدای خیلییییییییی بلند این شعر رو می خونی. یه کار دیگه هم که می کنی وقتی میخوای سلام کنی با صدای بلند و خیلی کش دار سلام می کنی. سسسسسسس... لااااااااااااا......م

عزییییییییییزمی. عاشقتم

این عکس ها توی گوشیم بود. کلاه های خوشگل بافتنی هم هنر مامان گلیِقلب