وااااااااااای. دیگه نمیشه کنترلش کرد. به محض دیدن یک چیز جدید و البته خطرناک با سرعت باد به سمتش سینه خیز میره. هر روز هم به سرعتش اضافه میشه. دیگه نمیزاره پوشکشو عوض کنم. جیغ میزنه و می چرخه که از دستم فرار کنه. یک لحظه نمی تونم تنهاش بزارم. چشم بچرخونم خودش رو رسونده به یک جسم خطرناک. نمی دونم این نی نی ها از کجا می فهمن که باید برن دنبال چیزای خطرناک. ولی با این همه شیطونی هر روز شیرین تر، عزیزتر و دوست داشتنی تر میشه.

پ.ن1: لباسایی که مامان بزرگش و عمه ام براش آورده بودن دارن براش کوچیک میشن. هوای عزیز لطفا سریع تر سرد شو چشمک

پ.ن2: از روزی که وبلاگ رو راه انداختم با خودم قرار گذاشتم خاطرات این چند ماهی که وبلاگ نداشت رو براش بنویسم ولی... امان از تنبلی