خیلی وقتها به این فکر میکنم که اگه مامانم نبود (یعنی نزدیکم نبود) یا پیر بود یا از این مامان های بی حال و بی خیال بود، من چیکار میکردم. واقعا نمی دونم چجوری میگذشت، روزهایی که حتی نمی تونستم یه قطره آب بخورم و هر چی میخوردم بالا میاوردم یا با  شکمِ گنده میرفتم سرِ کار و خسته از کار و بارداری حوصله ی کارِ خونه و غذا درست کردن نداشتم. روزی که بهم گفتن طبیعی نه و باید سزارین بشی و من اصلا آمادگی اش رو نداشتم. روزی که یه موجودِ ضعیف رو گذاشتن توی دستهام و گفتن با درد و زخم هایی که داری باید به فکرِ راحتیه این کوچولو باشی. وقتی که من خسته از درد و بی خوابی و هزار تا چیزِ دیگه می گفتم دیگه نمی خوام به بچه ام شیر بدم. روزهایی که به خاطرِ گریه های فسقلیم مامانم رو مجبور میکردم دوباره ببرش دکتر تا خیالم راحت بشه. روزهایی که تنها بود و از بی خوابی و خستگی کلافه بود ولی به خاطر من و بچه ام مقاومت میکرد. و خیلی روزهای دیگه که گذشتن و خیلی روزهای بیشتر که هنوز نیومدن و میدونم مامانم همیشه پیشمه. و می دونم اگه توی اون روزها کنارم نبود کم میاوردم. می دونم اگه کنارم نباشه کم میارم. مامانِ خوشگلم، ممنون به خاطرِ همه ی مهربونی ها، صبوری ها، گذشت ها و بودنت.