سلااااااااااااااااام ما برگشتیم

دلمون برای همه تنگ شده بود

بریم ادامه ی مطلب برای دیدن عکس ها و خوندن حرف ها

نهههههههههههههه وایسا... یه چیزی... امروز دخترکم راه رفت... اونم چه راه رفتنی... مثل خرچنگ ها راه به چپ و راست میره نه مستقیم... جیگرشو بخورم... انقدر فشارش دادم... خوب حالا برو ادامه مطلب

 


چهارشنبه 19/11/90 ساعت 13:15 راه افتادیم و اینجا بعد از 2, 3 ساعت کیمیا یه چرت کوچولو زد و زود بیدار شد و بعد دوباره یک چرت کوچولوی دیگه زد و تا ساعت 1شب نخوابید. ساعت 1کیمیا خوابید و ما ساعت 3 رسیدیم تهران.

اینجا در حال بازی کردن با مرغ عشق های پسر عمه ی بابا سروش هستند

در عکس های پایین هم در حال بازی کردن با پسر عمه ی بیچاره که می خواست بخوابه

نگاش کنین چه ناز خوابیده. خوابش توی مسافرت خوب بود. البته شبها. راحت می خوابید و هی بیدار نمی شد و صبح هم دیر بیدار میشد

این خانم توت فرنگی (ستایش) نوه ی دختر عمه ی بابا سروش هستند. 6ماه از کیمیا بزرگترِ. یک عکس می خواستم ازشون بگیرم مگه کیمیا آروم می نشست...

اینجا رشت خونه خاله ام... ما قرار بود دوشنبه برگردیم مشهد ولی برنامه عوض شد و یکشنبه سروش من رو برد رشت و خودش برگشت مشهد. سه شنبه هم مامانم اومد رشت. آخه چهارشنبه عروسی دختردایی ام بود.

توی عروسی وسط اون همه سر و صدا خوابید و ما هم روی میز براش جا درست کردیم که راحت باشه

کیمیا کنار مادربزرگم ناراحت

کیمیا کنار پدربزرگم ناراحت

امام زاده ای که توی مسجد روستای مامان گلی هست

 

کیمیا و مامان گلی و غازها

جمعه 28/11/90 برای اولین بار سوار هواپیما شد و پاکت تهوع را خورد