امروز 19 بهمن رفتی تهران روح منوبا خودت بردی ناراحت وقتی اومدم راه آهن تا باهات خدا حافظی کنم تا لحضله آخر که بری داخل سالن و سوار قطار بشی توی بغلم بودی پیش هیچ کس نمیرفتی حتی بغل مامان میترا وقتی رفتی اونور سالن انگار یک تیکه ازوجودم و کندند .گریه ام گرفته بود اصلا نمیدونم چرازمان اینقدر دیر میگذرهعصبانی

 

(مامان گلی)