جمعه شب (14/11/90) خونه ی مامان گلی, تلاش می کردی که روی پاهات وایسی. از اون شب تلاشت داره بیشتر میشه. امشب هی از من می گرفتی و بلند می شدی و وقتی می دیدی من برات دست می زنم و آفرین میگم, دستهات رو میاوردی بالا و می خواستی برقصی که من بیشتر ذوق بزنم. قربونت برم. فکر کنم تا یک سالگی بتونی راه بری. امشب کلی باهات بازی کردم و تو هی از دستم فرار می کردی و غش می کردی از خنده. هر روز که می گذره آثار بزرگ شدن توی تو بیشتر میشه و چقدر شیرینِ این بزرگ شدنت.

اینم از سوغاتی های دایی مسعود و باربی که مامان گلی برای ماهگردت گرفته بود