عشق مینیاتوری مامان و بابا
خاطرات مامان و بابا و دختر 
قالب وبلاگ

یه کم آهسته تر بزرگ شو... دلم میگیره وقتی میبینم داری بزرگ میشی... دوست دارم این روزهای بچه گی ات رو... تو هم دوست داشته باش... تکرار نمیشه... و بعد مثل من آرزو می کنی برگردی به بچه گی هات...

کوچولوی شیرین و دوست داشتنیِ من... بچه گی کن

[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ میترا ]

به جرات می تونم بگم هیچ مامانی مثل مامان من نیست... توی مهربونی, گذشت, فداکاری, شعور, شخصیت و... توی همه چیز تکِ... بهترین مامانِ دنیاست... کاش ما هم بهترین بچه های دنیا بودیم براش... مامانم از همه چیزش به خاطر ما می گذره... مامانم به خاطر بچه هاش زندگی میکنه... مامانم یه مادرِ به تمام معنا است... مامانم هیچ وقت از مادری کردن خسته نمیشه... توی هر موقعیتی بهترین کار رو انجام میده... همیشه حواسش به همه هست... بدی هامون رو خیلی زود فراموش میکنه... یک سر آشپزِ درجه یکه... با اینکه مدرک تحصیلیِ خاصی نداره ولی همه امون تحصیلاتمون رو مدیون مامانمون هستیم... ما همه چیزمون رو مدیونِ مامانمون هستیم...

نَ ن جووووووووووون خیلی دوسِت دارم... خیلی بیشتر از اونکه بتونم نشون بدم دوسِت دارم... می دونم اون دختری نیستم که می خوای... میدونم اونی نیستم که تربیت کردی... می دونم خیلی کارهام اذیتت می کنه... ولی با همه ی این بدیهایی که دارم بدونِ محبت و توجه تو 1 ثانیه هم نمی تونم زنده باشم... بدونِ تو من هیچم... روزت مبارک

[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ میترا ]

!!!: یاد گزارش روزانه هایی که سر کار می نوشتم افتادم... یادش به خیر

کمک...... آآآآآآآآی مامان ها... کمک کنید... شما با وجود این فسقل ها چجوری می تونین آشپزی کنین و کارهای خونه رو انجام بدین و به بچه هم برسین... این دخترکِ من همه اش دنبال من راه میفته و گریه می کنه که بغلش کنم یا باهاش بازی کنم... نمی زاره کارهام رو بکنم... چیکار کنم؟؟؟؟؟؟

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ میترا ]

یکی بیاد به جای من آپ کنه... هر چند وقت یکبار حس آپ کردنم می پره...

[ ۱۳٩۱/٢/٢٠ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ میترا ]

[ ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ میترا ]

امروز با ندا جون هماهنگ کردیم و قرار گذاشتیم بریم طرقبه. خیلی خوشحالمون کردن که از وقت و برنامه هاشون زدن تا درخواست ما رو قبول کنن. ساعت 9رفتیم دنبالشون و بعد با هم رفتیم طرقبه یک سک سک کردیم. چون مغازه ها تعطیل بود نیشخند اونجا تصمیم گرفتیم بریم کوه سنگی. راه افتادیم رفتیم کوه سنگی هم یک دوری زدیم و بچه ها توی قسمت بازی تاب و سرسره سوار شدن و کلی ذوق زدن. گفتن یاسی تا حالا تاب سوار نشده. کیمیا که عاشق تابِ و باید به زور پیاده اش کرد. یاسی هم وقتی سوار شد خوشش اومد و نمی خواست پیاده بشه و وقتی داشتیم از اون قسمت میومدیم بیرون هر دوتاشون هی تاب تاب می کردن و نمی خواستن بیان. ولی بعد نی نی ها خوابشون گرفت و خسته شدن و شروع کردن به جیغ و داد. ما هم سریع خودمون رو رسوندیم به ماشین و ندا جون و آقا احسان و یاسی رو بردیم هتل و باهاشون خداحافظی کردیم و کلی دلمون گرفت ناراحت آقا احسان ازمون قول گرفت که زود بریم شیراز. کاش بیشتر مشهد بودن تا با هم جاهای بیشتری می رفتیم و خوش می گذروندیم.

راستی ندا جون کلی عکس خوشگل از دو تا فسقل ها گرفت. من انقدر خوشحال بودم و حواسم پرت شده بود که این دو روز عکس نگرفتم. البته دیروز توی الماس شرق 2 3 تا گرفتم ولی امشب اصلا حواسم نبود دوربین رو بردارم. خلاصه باید صبر کنین تا ندا جون برگرده شیراز و عکس ها رو براتون بزاره. باز هم جای خاله هدی و خاله سارا و مامانی خالی بود. امیدوارم خیلی زود همه با هم بیان مشهد تا درست و حسابی در خدمتشون باشیم.

بعدا اضافه شد

یاسمین زهرا    مامان گلی   کیمیا

[ ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ میترا ]

قرار شد توی الماس شرق همدیگه رو ببینیم. ما زودتر رفتیم تا مامان گلی یک یادگاری کوچولو برای یاسمین و محمد بخره. مامان ندا زنگ زد که یاسی یه کم ناآرومِ. ما موقعیت مکانی شون رو پرسیدیم و از اونجایی که الماس شرق خیلی پیچ در پیچِ شروع کردیم به گشتن. انقدر هیجان داشتم که زودتر یاسمین و ندا جون رو ببینم هی از مغازه ها می پرسیدم طبقه ی مثبت 1 کجاست؟ پلاک فلان کجاست؟ دوست داشتم زودتر برسم به دختر خوشگلم و از نزدیک ببینمش. مامان ندا گفت یه جایی هستن که کتاب می فروشن... وقتی از دور چشمم افتاد به کتاب ها, شروع کردم دنبال یاسی گشتم... پیچ آخر رو که رد کردیم چشمم افتاد به بابا احسان و بالاخره پیداشون کردیم. سلام و احوال پرسی انجام شد و حالا نوبت فشار دادنِ یاسمین جونم بود. باورم نمیشد دارم از نزدیک می بینمش. فکر می کردم بازم عکسه... ماشاالله به این دختر ناز و مهربون که اصلا غریبی نکرد و رفت بغل مامان گلی و هی ناز ریخت برامون. مامان ندا و بابا احسان هم خیلی مهربون و خوش برخورد بودن. فکر می کردم یکی از فامیل هامون رو دارم میبینم. خوشگل خاله عروسک هایی که مامان گلی براش خریده بود رو سفت گرفته بود توی بغلش و نشسته بود بغل مامان گلی. منم از دور هی قربون صدقه اش رفتم. یه کم که گذشت شروع کرد به شیرین زبونی و حسابی دلمون رو برد. و اما کیمیا چیکار کرد؟؟؟ از اونجایی که موقع خرید عروسک ها توی مغازه بود و بعد دید مامان گلی عروسک ها رو داد به یاسی و بغلش کرد, کیمیا یه مقدار ناراحت شد و در همین راستا محل رو ترک کرد و شروع کرد به دویدن توی الماس شرق. بچه ام یه مقدار احساساتش جریحه دار شد نیشخند البته مامان گلی برای کیمیا هم عروسک خرید ولی دخترم روحیه اش حساااااااااااااسه... خلاصه اونجا چند تا عکس گرفته شد و از اونجایی که یاسی خوابش میومد از مامان ندا و بابا احسان خواستیم که افتخار بدن و اجازه بدن ما برسونیمشون هتل. اونها هم لطف کردن و قبول کردن و همه راهی هتل شدیم. توی راه یاسمین و کیمیا یه چیزایی به هم می گفتن و نطق هر دوتاشون باز شده بود. کلی برامون ناز ریختن و ما هم کلی لذت بردیم. بعد هم از هم جدا شدیم و خداحافظی کردیم و ازشون خواستیم اگه دوست داشتن یه قرار دیگه بزاریم تا با هم بریم طرقبه یا شاندیز. امیدوارم که قبول کنن تا ما دوباره یاسمین جونم رو ببینیم.

خلاصه کلام: خیلیییییییییییی خوشحالم. فقط خوشحال تر میشدم که خاله هدی و مامانی و خاله سارا و محمد جون هم بودن. انشاالله دفعه ی بعد

پ.ن: اول من دوربین رو درآوردم و چند تا عکس از یاسی و کیمیا و مامان گلی گرفتم. بعد ندا جون گفت منم چند تا عکس بیگرم. دوربین رو که در آورد من سریع دوربینم رو جمع کردم گذاشتم توی کیفم که یه وقت دوربینِ بیچاره ام افسردگی نگیره نیشخند

[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ میترا ]

فقط عشق انقدر قدرت داره که کاری بکنه تا یک مادربرزگ ساعت 1:30 شب توی پارک دنبال نوه اش بدوه... اونم مادربزرگی که قبلا روز روشن نمی رفت پارک حتی راه بره چه برسه اون وقت شب بدوه, اونم به خاطر چی؟؟؟ چون بیشتر با نوه اش باشه و لذت ببره... عجب قدرتی داره این عشق...

پ.ن: ممنون از دایی مسعود و بابا جون و مامان گلی که باعث شدن دخترکم لذت ببره

[ ۱۳٩۱/٢/۱٥ ] [ ۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ میترا ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

من و سروش، دوشنبه 9 اسفند 89 ساعت 19:00 رسما پدر و مادر شدیم.
نويسندگان
امکانات وب